|
گذری در کوچه باغ شعر و هنر گذری در کوچه باغ شعر و هنر
| ||
|
باسلام و آرزوی موفقیت
عاشقی هستم گسسته بند تعلقات دنیایی و عزلت گزیده در کوچه باغ تنهایی که عشق را مدام زمزمه بر لب دارد تا بحال سکوت اختیار کرده و لعل ز دیدگان برون آورده ام ولیکن دگر تاب و توان گردش گردون دون هزار چهره ی دهر ندارم اینک عود به دست خویش گرفته ام تا چو بلبل شوریده بر بالای درخت استوار عشق نوای نو بنوازم امید که دوستان را خوش آید و حقیر را بنده ی لطف خویش فرمایند زین پس هردو هفته یکی از اشعار خویش را به دو زبان فارسی و ترکی در این وبلاگ برای شما به تماشا خواهم گذاشت باشد که مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.vahid_araz_tu@yahoo.com ایمیل در صورت تمایل لطفا از آرشیو مطالب نیز بازدید فرمائید امید که با انتقادات و پیشنهادات سازنده تان ما را در راستای پیشبرد این وبلاگ یاری فرماید با تشکر ساقی [ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 12:35 ] [ ساقی ]
بنام حضرت دوست
با درود و عرض ادب خدمت تمامی شما دوستان و اساتید بزرگوار که همواره بنده ی حقیر را یاری نموده و با نظرات خویش مسیر پست و ناهموار آرزوهایم را هموار نموده اید. امیدوارم که این سال جدید سالی پر بار و مسیری هموار برای رسیدن به آرزوهایتان باشد. جای دارد از اینجا از تمامی شما دوستانی که حقیر را در آزمون فراخوان استاد شاملو یاری نموده اید تقدیر و تشکر نمایم و خدمت دوستانی که در این فراخوان شرکت ننموده اند و قصد یاری به حقیر را دارند عرض نمایم می توانید به وب سایت http://86.shamlou.org مراجعه نماید و شعر بنده(وحید آقایی) را مطالعه نمایند و در صورت تمایل لطف نموده و با رای خویش ما را بنده ی لطف و الطاف خویش بفرمایند.البته ناگفته نماند که به احتمال زیاد دوستانی که در فراخوان شرکت نموده اند امیلی مبنی بر تائید و یا تکذیب آرای خود از دریافت نمایند که باید آن را تائید نمایند در ضمن ناگفته نماند که شعر دوم را بنده به صورت شعر سپید نگاشته ام اما حقیقت امر نمی دانم که این مطلب را می توان شعر نامید یا نه چرا که برای اولین بار می باشد که بنده شعری در قالب شعر سپید نگاشته ام لطفا دوستانی که شعر سپید می نگارند لطف فرمایند و اگر اشکالی در قالب و یا نگارش این مطلب می بینند گوش زد نموده و یاریم فرمایند دست حق پشت و پناهتان سر افراز باشید. می جوشد از درونم، خم خانه ای خروشان از کعبه دل گسستم، فارغ ز خود فروشان دریای دیده را نیست ، آلودگی ز جبری دل چون به عشق عجین شد،برخیز و گوهر افشان شیری کمین گزیده ، در بیشه بهر صیاد همت نما و صیاد ، زاین شیر رخ مپوشان آئین زندگی را ، با مرگ باید آموخت در جامه ی مفخر ، دل می شود پریشان از خود گذر که در خود ،جز بردگی ترا نیست در آتش درون سوز ،نو شو چو لعل رخشان اندر دلی که ره یافت،عشق و محبت دوست فارغ ز پیر و مرشد، گردد ز خرقه پوشان ساقی ز کبر و نخوت، دوری گزین و در علم محو همچو باز و قمری، از آسمان زر افشان نیمه های ظهر بود هراسان و آشفته در کوچه ای خلوت و باریک با دلی مملو از عشق و احساس در کنار او راه می پیمودم و چشمان پر فروغش را می نگریستم دستانم می لرزید فضای کوچک سینه ام گویی که توان تپش های قلب آشفته ام را نداشت مدام نگاهش می کردم اما در هر نگاه ذوب شده و محو در او می گشتم آشفته و سر در گم اطرفمان را زیر نظر داشتم تا مبادا کسی... رعشه در جانم افتاده بود انگار که در حال سماع بودم می خواستم ببوسمش اما می ترسیدم نه خجل بودم و شاید سر در گم نمی دانم دوباره کوچه را نگریستم و آرام آرام با دلی هراسان و دستانی لرزان صورتم را به صورتش نزدیک نمودم و عکس را که به رسم یادگاری بر من بخشیده بود با عشق بوسیدم. اشعار فوق از سروده های اینجانب میباشد لذا کپی برداری فقط با ذکر نام نویسنده بلا مانع است. باتشکر ساقی
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 13:50 ] [ ساقی ]
با نام دوست سخن می کنم آغاز درود و عرض ادب خدمت تمامی شما دوستان عزیز و گرامی که بنده ی حقیر را همواره مورد لطف و عنایت خویش قرار داده و یاری رسانده اید چنانکه خود نیز مستحضرید در روزهای پایانی سال ۱۳۹۰به سر می بریم و باد بهاری نوید بخش سالیست جدید و فرخنده بنده نیز به نوبه ی خود از این مکان سال جدید را به شما دوستان عزیز و بزرگوار تبریک عرض نموده و از خداوند متعال برای شما و خانواده ی گرامیتان سعادت و بهروزی مسالت می نمایم و امیدوارم با شروع بهار دلهای همه ی شما نیز بهاری گشته و عشق پیشه نماید چرا که بی عشق اساس زندگی همه باد است و باد و باد زندگی به کامتان شیرین و بهارتان فرخنده آرزویم همه این است شبی راز دل با تو بگویم به سحر
به کنارم بنشانم و لبت بوسه باران کنمش با لب تر دست در دست تو بگذارم از عشق چشم در چشم تو دوزم خاموش سخن عشق حرام است زبان بر زبان آوردش از سر هوش همچو پیچک به تنت پیچم و بعد رسم احرام به دل زنده کنم ریشه در عشق ، روان دارد و من ساقه ها را به گل ارزنده کنم دل به می شویم و همچون سیمرغ بگذرم زاین قفس ننگ آلود ماه رویت نگرم از سر شوق حق به رخسار تو خود رخ بنمود آسمان را به زمین حلقه ی عهد تو شدی ای مه شبهای فراغ زندگی بی تو همه بی معنیست لاله در سینه ز غم دارد داغ ز خودت دور مران خسته دلان به محبت نگر آنان را دوست ساقیا هرچه در این عالم هست جلوه ای از رخ دلدار در اوست
دخترک با ترازوای و کیفی بر دوش مردمی را که برای نوروز در تکاپو بودند همه با حسرت و غم می نگریست آفتاب گوییا هرچه که تیر در کمان داشت به زه سوی او می افکند صورتش با همه اندوهش آینه ای دور نما از همه هستی بود لیک غافل چه بسا ره گذران از چنین آینه ای روشنگر اشعار فوق از سروده های اینجانب میباشد لذا کپی برداری فقط با ذکر نام نویسنده بلا مانع است. باتشکر ساقی
[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 21:36 ] [ ساقی ]
با نام و یاد حضرت دوست با درود و عرض ادب خدمت تمامی شما دوستان عزیز و بزرگوار قبل از درج شعر این پست جا دارد که از همه ی شما دوستانی که در نظر سنجی استاد شاملو شرکت نموده بودید تشکر نمایم متاسفانه بسیاری از دوستان با ذکر نام کوچک و یا نام مستعار در این نظر سنجی شرکت نموده بودند که مورد پذیرش سایت مذکور نبود اما مهم نیست هم اینکه بنده ی حقیر را مورد لطف و عنایت خویش قرار دادید برای بنده امتیازیست بزرگ امید وارم روزی بتوانم لطف شما دوستان را جبران نمایم و اما دوستانی که در این نظر سنجی شرکت ننموده اند و خواهان شرکت می باشند می توانند با مراجعه به سایت http://86.shamlou.org.com بنده را(وحید آقائی)یاری دهند سر تعظیم در مقابل همه ی شما دوستان فرود می آورم و دست تک تک شما یاران را می بوسم و برایتان بهترینها را از خداوند متعال مسالت می نمایم سخن آخر:این شعر نیز همانند دو شعر قبلیم در سایت شعر نو به دلیل دارا بودن محتوای سیاسی مورد پذیرش قرار نگرفت (در این شعر به دلیل احیای بهتر مضمون در برخی از ابیات و مصرع ها وزن عروضی نادیده گرفته شده است که بدین جهت از شما دوستان ادیب و شاعر پوزش می طلبم) باران ببار و از این شهر غم بشوی کم کم سیاهی و ظلمت به اشک ابر اینجا زمین همه آلوده است به کین گویی که زندگی همه جبر است و جبر و جبر باد بهاری اگر عاشقی بوز گرد و غبار زمین را همه بروب این باغبان پیر ز بس می کند هرس قامت خمیده گشته هلالیست در غروب سهراب بپا خیز و سینه سپر نما رستم ندانسته تو را زد به تیغ کین از بهر مال و منال شیخ ما اکنون فتوای مرگ پسر می دهد به نام دین کاوه گمان کنم تو هم آلوده ای به دود سرخم نموده ای ز حقارت به ظلم و جور ضحاک فریدون به دماوند می برد خون دل فرانک فرخنده گشته در یوتاب بیا که زنان گشته اند اسیر در سر زمین من و تو ز بهر مهر چون دیو آز زمین،می خورد عشاق هاروت بابلی به گمانم نموده سحر جمشید به جام جهان بین نظر نما بنگرکه فقر چو اژدها می کند فریاد آب حیات ثمر ندهد گر فره برخواست بی عشق اساس زندگی همه باد است و باد و باد رستم منیژه اسیر دل است یارش باش او را به جرم پدر از چه می کنی تحقیر بیژن به چاه نخوت افراسیاب افتاده تا جان نداده رهی یاب و چاره کن تدبیر ۱:فرانک:نام مادر فریدون ۲:یوتاب:سردار زن ایرانی. خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم.از او بعنوان پادشاه آذربایجان یاد می کنند که در مقابل حمله ی اسکندر به همراه برادر خود از ایران زمین دفاع نمود و با خون سرخ خویش واژه عشق را معنا بخشید ۳:دیو آز:در اوستا و کتب باستان از او به عنوان دیوی سیری ناپذیر یاد شده که هر چه غذا می خورد سیر نمی شود ۴:هاروت بابلی:نام ساحر و جادوگری بزرگ در دوران باستان ۵:آب حیات:آبی که زندگی جاودانه می بخشد ۶:فره:نور ایزدی شعر فوق از سروده های اینجانب میباشد لذا کپی برداری فقط با ذکر نام نویسنده بلا مانع است. باتشکر ساقی [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 19:39 ] [ ساقی ]
بنام حضرت عشق با درود و عرض ادب خدمت تمامی شما دوستان و همراهان عزیز و گرامی دوستان گرامی این شعر چهار پاره می باشد(غزل نیست) که بنده به خاطر زیبایی بیشتر شعر قافیه ها را تا حدودی از یک خانواده انتخاب نموده ام از برای دیدنت سرمست و خوش شهر ها را یک به یک پیموده ام خانه ی تاریک دل با یاد تو روشن از صبح ازل بنموده ام از وراء کوه ها بگذشته ام در شقایق عشق را جوئیده ام همچو بوی یاسمن در بزم باد در سرای عاشقان پیچیده ام از برای لاله های سرخ دشت ابر غم آلوده را گریانده ام با نسیم صبحگاهی دم به دم بوی گیسویت به شهر افشانده ام در نبودت روز و شب با خاطرات اشک خون چون رود بر رخ کرده ام غیر تو ای دلبر شیرین سخن جمله عالم را ز یادم برده ام
شب بود برف آهسته ولی پیوسته بر زمین می بارید دختری زیبا روی در کنار جاده منتظر خنده به لب بر خودش می لرزید گوییا هرزه ی شبگردی بود کز سر میل و هوس دام بر خلق خدا می گسترد مانده بودم مفتون از چنین بی شرمی که چگونه شاید آدمی چون حیوان تن خود بر همگان عرضه کند با حقارت نگه اش می کردم که به ناگاه افتاد چشم او در چشمم تا که سر باز زدم از غفلت به کنارم دیدم قامت رعنایش روی پوشیده و گشتم عازم که نشاندش از پشت دست خود بر دوشم از چه رو اینگونه با حقارت تو به من می نگری مگرش هرزه جز این می نگرند من نه آنم که تو می پنداری دام بر چین برو اشک در چشمانش موج می زد چون بحر با صدایی مملو از غم و اندوهش گفت ای دوست ترا منتظر در خانه دختری کوچک هست تا به نانی بنشانی لبخند بر لب غمگینش مادری هست ترا که فلک در گذر ایامش نور چشمانش را همه بر یغما برد یا که شویی که بساط تل او سرد و خاموش و همه کردارش همچو اهریمن شب منگر لبخندم که همه از تلخیست این نقابیست که من با همه اندوهم صورتم در پس او می پوشم از خدا دلسردم که چرا با فلک پست فلک می کند روح مرا تن خود را نه برای هوسی عرضه می دارم من به ازای تن خود نان ستانم از خلق رفت و اما به تعقل واداشت من رسوا شده را برف و سرما و یخ قطب شمال همه را در تن خود حس کردم گوییا یخ بستم شرم بر من بادا از سر کبر و غرور همچو قضات گران جان که حقیقت به جوی بفروشند پشت بر حق کردم و ندانسته قضاوت کردم شرم بر من بادا شرم بر من بادا اشعار فوق از سروده های اینجانب میباشد لذا کپی برداری فقط با ذکر نام نویسنده بلا مانع است. باتشکر ساقی [ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 20:34 ] [ ساقی ]
با نام و یاد او که نامش آرام بخش دلهاست با سپاسی فراوان از شما دوستان و بزرگوارانی که حقیر را در این مسیر نا هموار با نظرات و راهنمایی های خویش یاری نموده و تسلی خاطر بخشیده اید چنان که خود نیز مستحضرید بنده در پست قبل شعری به زبان آذری گذارده بودم که به خاطر در خواست شما دوستان بر خود وظیفه دانسته و معنای آن را به زبان فارسی در زیر خود شعر نگاشتم تا دوستانی که مایل به خواندن شعر بودند بتوانند معنای آن را مطالعه نمایند. مگر گردد کنم یک دم فراموش تو را ای سرو قد خوش بر و پوش ستاندی از من مسکین دلم را به آرام دل ما ذره ای کوش ز تیر ناوکت افتادم از پا به راه عشق غمخواری مرا نوش بیا بین در دل بحرم چو ماهی بسان چشمه اشک دیده در جوش طواف ماه رخسارت نمایم چو پروانه خراب و مست و مدهوش به جعد زلف شبگونت اسیرم نوای نای یار آید مرا گوش رقیبان آشنایان اند اما مرا بیگانه خوانند و فراموش رسد روزی که هجر آید به پایان چو پیراهن تو را گیرم به آغوش زبان عشق ساقی دیده گوید زبان گیر و سخن کوتاه و خاموش
پیرمردی یاقامتی خم گشته از اندوه و غم در هوای سرد پائیزی بر زمین سرد و مرده شخم می زد پینه ی دستانش حرف ها داشت برای گفتن خاک سرد و خاموش گوییا فخر فروشی می کرد او به خود می خواندش دل به بزم او داشت از سر جاده می شد دیدش که ز سنگینی خشت خون ز دوشش می ریخت دختری دیده بر اشک در گلویش فریاد پیچ و تاب گیسو داده بر باد و حزین پای لنگان و بدون چارق سوی او می آمد پیرمرد شکه از صحنه ی تلخ آهی از دل به برون آوردش ای خدا خیرش کن خشت افتاد ز دوش با دلی سوخته پیش آمد و گفت دخترم گو چه شده گریه ات دیگر چیست دخترک خاموش از درد بی پایانش بغض می خورد فرو چه بلایی سرمان آمده است مادرم مادرت مادرت را چه شده دخترم حرفی زن خانمان ویران شد سقف او ریخت فرو مادرم زیر طل خاک بخفت و فرو خورد سخن قامت خم شده ی مرد غیور به کلامی بشکست زانوانش لرزید و بناگاه افتاد خاک سر داد به باد ای خدا این چه عذابیست دگر کم ثنایت گفتم از چه رو هرچه عذابست به ماست اشکهایش چون یار بوسه می داد به خاک آن ور جاده می شد دیدش کدخدا خنده به لب داشت عمارت می ساخت و قبایی بر دوش سبحه ای اندر کف حمد حق می گفتش اشعار فوق از سروده های اینجانب میباشد لذا کپی برداری فقط با ذکر نام نویسنده بلا مانع است. باتشکر ساقی [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 20:12 ] [ ساقی ]
بنام حضرت دوست
درود خدمت تمامی شما دوستان گرامی و همرهان آزاده دل باز قبل از نقل شعر می خواهم از شما دوستان که با همراهی و راهنمایی های ارزنده ی خود حقیر را در پیش برد اهداف خویش یاری نموده اید تقدیر و تشکر نمایم امید که در سایه ی عنایت حق تعالی زندگی مملو از عشق و شور داشته باشید در این پست علاوه بر چهار پاره ای غزلی به زبان مادری خویش (آذری) قرار داده ام و امید وارم مورد پسند شما دوستان عزیز و بزرگوار قرار گیرد ناگفته نماند که از این طریق باید از دو دوست بزرگوارم که در این فضای مجازی با آنها آشنا گشته ام و بنده را در نگارش این اشعار یاری نموده اند جناب آقای ندیمی و سرکاره خانم عابدی تشکر نمایم موفق و موید باشید در پناه خدا آرزویی به جز از مرگ سفید به سرم نیست مگر وصل نگار چند روزی به خودت مهمانم من آشفته به می کن هشیار غم این چند صباح گذرا مخورم با تو شوم هم آغوش شمع را باد اگر جان گیرد سیل و طوفان مکند دل خاموش مونسم باش و مکن عزم سفر که در این دایره سر گردانم دلم از ره شدگان بیزار است در عجب مانده به خود حیرانم نه زمین تاب مرا دارد و بس نه هوا خویش مرا می خواند مانده ام بین دو راهی چه کنم شیخ ما را ز زمین می راند دلم از مسجدیان گشته ملول که چرا مست به حد محکوم است ساقیا باده و می به ز ریاست کاین گذر ظلم و ریا معدوم است
بیت المعمورم دولان گیردیمه طاعت ائتگینن ۱:بیت المعمور(خانه ای در موازات کعبه در آسمان که فرشتگان آن را عبادت می نمایند)بیت المعمورم به گرد من طواف کن و مرا عبادت نما*سنگ را رها کن و زیارت کردن قلوب انسانها را فرا بگیر ۲:بنگر که اهریمن به لباس اهل تقوا در آمده است *مردم را در مقابل ضحاک دوران (اهریمن) حمایت نما ۳:ذهن و افکار بسی از افراد انباشته شده از جهل و نادانی است آن ها را شستشو ده و پاک نما(حقیقت را به آنها بیاموز)*نهال دانش را در سرزمین جهل و نادانی استوار ساز و از آن محافظت نما ۴:تا زمانی که افراد جاهل در دنیا زندگی می نمایند ظلم و استبداد وجود خواهد داشت*جهل را از ریشه بر کن و این آفت را بطور کلی از بین ببر ۵:درس انسانیت را با جان و دل فرا بگیر و مانند انسان کامل زندگی نما(به دور از همه ی کارهای ناشایست و حیوانی)*کتاب دده قور قود را بخوان و داستان بئیرگ را حکایت کن توضیح:دده قور قود یکی از کتابهای حماسی نوشته شده به زبان ترکی است و جزو اسطوره های این قوم محسوب می شود که در اکثر کشورهای دنیا ترجمه شده و می توان گفت که بسیاری از ادبای ادیبات خارجی ادبیات ترکی را با این کتاب می شناسند همانند شاهنامه ی فردوسی و بئیرگ قهرمان این داستان است که زندگی خود را بر اساس عشق و انسانیت بنا نهاده است(نمادی از انسان کامل) ۶:بنگر که اصلی(معشوق)از عشق خویش را چو پروانه فدای شعله های آتش نموده است*ای کرم (عاشق)معشوق را با تمام وجود جستجو نما و از پا مایست و صبر پیشه ساز توضیح:اصلی و کرم عاشق و معشوق ها ای در ادبیات ترکی هستند مانند لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد در ادبیات فارسی.اصلی دختری است ارمنی و کرم پسری است مسلمان به همین دلیل پدر اصلی که دوست ندارد دختر خویش را به عقد مسلمان زاده ای در آورد شبانه اسباب خویش را جمع نموده و از شهر فرار می کند و کرم به خاطر رسیدن به معشوق ترک دیار نموده و در پی جستجوی او گام بر می دارد ۷:از چه رو غمگین و اندوهگینی ای بلبل قدسی (معشوق بهشتی)* پرواز کن از این منزل غم آلود بگذر و عمارتی دیگر که سزاوار تواست را برگزین ۸:ای انسان همه ی جهان و کائنات نام و نشان خود را از تو بر گرفته اند*خدا تو هستی(انسان کامل جلوه ای از وجود خداست)پس عدالت را بر روی زمین بر قرار کن ۹:از باده ی ناب حقیقت باده ای نوشیده و سرمست باش(حقیقت را دریاب)*تا همچون عنقا (سیمرغ) از این دام رهایی یابی و بگذری و جغد شوم (افرادی که گرفتار جهل و سیاهی هستند)را ملامت کن ۱۰:اگر می خواهی صورت معشوق (خدا) را نظاره کنی به عالم امکان (ماده) بنگر چرا که در صورت همه ی انسانها می توان سیمای خدا را دید* آب زندگی را از لعل لبان یار بنوش و با سعادت زندگی نما توضیح:خداوند می فرماید:ما انسان را نماینده ای از جانب خویش بر زمین قرار دادیم و از روح خویش بر روان او دمیدیم و صورتی نیکو بر او بخشیدیم توضیح مصرع دوم:سعادت زمانی میسر می شود که در جامعه ای زندگی نمایم که همه ی مردم آن سعادتمند باشند پس باید سعادت خویش را در سعادت و پیشرفت و ترقی همه ی انسانها و جامعه ی خود بجویم ۱۱:ساقی بر روی ای چرخ گردون(دنیای در حال گذر) فریاد ان الحق بزن * و بر صور اسرافیل دم تا قیامت نمایی شعر فوق از سروده های اینجانب میباشد لذا کپی برداری فقط با ذکر نام نویسنده بلا مانع است. باتشکر ساقی [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 19:12 ] [ ساقی ]
بنام حضرت دوست
با سلام و درود خدمت تمامی شما دوستان عزیز و گرامی و تقدیر و تشکر از حضور شما و الطاف بی نهایت تان
نگارم ماه رویی خوش جمال است وصال او مرا هر دم خیال است چو بلبل نغمه خوان بر سرو رعنا چو آهو شوخ چشم و با کمال است هوای نوش لعلش در دل ماست بسان شمس و اختر بی مثال است چو گل آراسته صورتگر او را مه ای را در میان خطی هلال است ربوده دل ز من با تیر غمزه مرا او اوستاد قال و حال است کمند زلف او ما را به زنجیر کشیده خون ما کاین ره حلال است مده پندم تو ای شیخ سیه دل که پند از مفتی و زاهد محال است نه آنم نقد را بر نسیه بخشم مرا یارم به از حور و شمال است سخن کوتاه کن ساقی که در شرق سخن راندن مصادف با زوال است
در کویری خاموش و به دور از همه اوهام و خیال بذری از یاس و گل سرخ به دست باغچه ای می سازم و به آب دیده می کنم سیرابش تا نخشکد چو من غم آلود و نگردد سر سرخش همه زرد به کنارش باشم تا که آرد به برون گل سرخم سر از این خاک سیاه در عجب مانده ام از چرخ گذر که چگونه شاید آنکه را گشته هم آغوش به خاک و لبالب شده با مرگ و اجل زندگی از سر نو می بخشد هم نشینش گردم سر این چشم ترم همه گویم با او سایبانی باشم بر فراز سر وی تا که خورشید به تیری نکند مجروحش و چوسدی محکم ثابت و مستحکم بنشینم به برش تا مبادا یورش باد هوس قامت نازک او ز پی بن بکند شعله ی امیدم همه روشن با اوست نکند فصل خزان رسد از راه و برد او ز برم آتش فکر و خیال همه در جان من است شعله ها می کشد از عمق درون آتش طغیان گر گوییا با پدرانم به هم آمیخته ام که ز اندوه و غم تیغ بلا کشته ام آتش آتشکده ی پارس به می و فروزانده ام از نو به خفا اندرون دل خود آتش هستی بخش یا رب این آتش عشق تو مکن خاموشش آگهم از این راز دود این آتش سرخ همه در چشم من است همه در چشم من است باتشکر ساقی [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 0:5 ] [ ساقی ]
بنام حضرت عشق با درود دوستان گرامی ممنون از حضور سبزتان و سپاس از محبت بی دریغتان زمانی که دست بر قلم می برم نظر تمامی شما دوستان گرامی به نا خوداگاه بر ذهنم نقش بر می بندد و بر آنم می دارد تا بر آن باشم که بتوانم تا حدودی خواسته های شما یاران را بر آورده نمایم.امید که در سایه ی ایزد منان و لطف شما دوستان بتوانم گامی رو به جلو در ادبیات این مرز و بوم بگذارم اما بر این مهم نیز نیک آگاهم که هر قدم رو به جلو تنهای در صورتی میسر خواهد بود که توانسته باشم خواسته های شما دوستان را برآورده نمایم اما دوستان گرامی بنده اندکی نیاز به زمان دارم تا اندک اندک در سایه ی ایزد خواسته هایتان را به مرحله ی اجرا در بیاورم امید که این زمان را از بنده دریغ نفرماید سخن آخر در این پست علاوه بر غزل خواستم شعر نو ای را نیز قرار دهم تا دوستانی که دوستار شعر نو هستند نیز ما را از الطاف خویش محروم نفرمایند. باشد که توانسته باشیم موجبات رضایت خاطر شما را بر آورده نمایم من ز جام عشق مستم مست بر دارم کنید کز هوس دل بر گسستم طعمه در نارم کنید عالمی زاین آتش سوزان گریزان است و من شور دارم بر وصالش خانه در خارم کنید همچو قضات این دلم سودای جانان کرده است پوست از تن بر کنید و کاه انبارم کنید چون که آتش بر زنید اندر تنم حلاج وار بوق و کرنا سر دهید و کفر گو بارم کنید تا که خاکستر نمودش جسم را آتش پس آن خاک و خاکستر به باد آمیخته عارم کنید سوختش در آتش هجران همه ما و منی مرغ دل را رو به سوی بام دلدارم کنید ساقیا جز مرگ هیچش نیست ما را آرزو نامم از اوراق شویید و به اسرارم کنید
چشم بگشا و دمی با من باش عشق را در سبدی از گل سرخ بر تو می بخشم اگر ناز به پایان آری آسمان را بنگر که نگاهش به نگاه من توست و زمین زیر قدمهای من است پر پرواز گشا برپر از بام فلک گوهر مقصود ربا پر و بالم اگر از جور فلک همه بشکسته و خرد لیک در سر هوس دیدار است آسمان مال تو باد ما زمین را نه برای دل خود می خواهیم خنده ی گل به من شیفته جان می بخشد بر مشامم رسد از یاس سفید بوی پیراهن تو و چو آن ابر بهاری گریم که چرا دور ز من غرق می و مستوری باتشکر ساقی
[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 23:47 ] [ ساقی ]
بنام حضرت دوست که هرچه دارم از اوست سلام و درودی دگر باره خدمت تمامی شما دوستان عزیز و گرامی و سپاس از محبت بی دریغتان می دانم هر آنچه را در این صفحه می نویسم شما خود تجربه نموده اید.سخن از الهه ایست انسان گون و خدایست کوچک به نام مادر که همه ی ما عشق و محبت و راه و رسم زندگی را از او آموخته ایم. با او جهان پیرامون اطراف خود را شناخته و در صدد زندگی در آن گام نهاده ایم در شادی هایش شاد و خرسند و در غصه هایش ملول و غمگین و در گریه هایش گریسته و در خلوت تنهایی خود سر به دامانش نهاده و در بازوان مهربانش آرام یافته ایم اما در حال حاضر برخی از ما از وجود دستان مهربان او بی بهره ایم بنده نیز به نوبه ی خود با سرودن این شعر خواستم تشکری کرده باشم از تمامی زحمات مادران عزیز و گرامی و یادی کرده باشم از مادرانی که اینک در کنار ما نیستند و با خاک هم آغوش گشته اند امید که توانسته باشم ذره ای از محبت بی دریغ آنان را پاسخ گو گشته باشم نا گفته نماند که یکی از دلایل عمده ی سرودن این شعر عکسها و مطالب زیبایی بود که در مورد مادر در وبلاگ یکی از دوستانم در این محیط مجازی خوانده و نگریسته بودم (شراره های عشق) موفق و پایدار باشید مادر ای سنگ صبور روزهای بی کسی ای چراغ راه تاریک شب دلواپسی بودنت را در کنارم دوست می دارم مرو بر مشامم آید از جنت هوای اطلسی با نگاهی بر رخت مه را توان معنا نمود نور حقی عاقبت بر حق گمانم می رسی ای خدایم از خدا دیگر چه خواهم جز ترا روشن از آینه و عاری ز هر خار و خسی دل به یادت هر سحر همچون پرستو پر زند گر چه دور از آشیانی دوستت دارم بسی شمع روشن بخش محفل خوابگاه خاطرات بر ملائک سروری داری خدا را نرگسی ساقیا خفاش را از شمس کی باشد خبر گو ییا در حبس و محبوسی به دام بی کسی نرگس:چشم خدا را نرگسی:(چشم خدایی) باتشکر ساقی
[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 0:28 ] [ ساقی ]
سخن با نام تو کردیم آغاز با سپاس و درود نمی دانم چگونه قلم زنم که زبان قاصر از ابراز محبت شما و قلم عاجز از نگاشتن الطاف بی نهایت شماست. دوستان گرامی از این که حقیر را تنها و بخود وا مگذاشته اید کمال تشکر را دارم به خلوت خیال ما کسی گذر نمی کند به این دیار پر ز غم کسی سفر نمی کند چو کشتی شکسته ام میان موج و باد و خون گل خزان رسیده را هوا ثمر نمی کند نهال آرزوی من شکسته زیر بار جور صبا ز ارغوان مرا دگر خبر نمی کند قلم به زیر پای خصم شکسته و دوات خون به بوم نقش زندگی پرنده سر نمی کند شب و سیاهی و قفس مرا چه عاید از زمان چو کرم شب به کوششم گلی نظر نمی کند غزال تیز پا اسیر به پنجه ی درندگان صبا به ملک ما چرا دگر گذر نمی کند بیا که سکه ی زرم به پشت ابر غم نهان ز دیده خون اگر روان به سنگ اثر نمی کند قلم مرکبین نما ز خون دیدگان و دل نویس سا قیا به زر تبر هنر نمی کند باتشکر ساقی
[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 23:31 ] [ ساقی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||